تبلیغات 
... وضعیت یاهو
... بایگانی
... لینكستان
... لینكدونی
هزاره ی سوم (-)
آتش عشق (-)
گل یاس (-)
گل و گلدون (-)
تک دختر (-)
رومینا (-)
آسمونی (-)
ستاره ی شرقی (-)
تایماز (-)
از غم نامردمی ها بغض ها در سینه دارم (-)
اشک خدا (-)
هم نشین (-)
حرف دل (-)
بیا تا برایت بگویم (-)
آرشیو لینكدونی
... آمار وبلاگ
امروز : پنجشنبه 19 دی 1387
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :
© خلوص
او با خلوص دوست می دارد
او با خلوص
دوست می دارد ذرات را
یك كوچه باغ دهكده را
ذرات زندگی را
یك درخت را

نوشته شده در سه شنبه 25 مرداد 1384 و ساعت 08:08 ق.ظ توسط : نازنین
ویرایش شده در - و ساعت -
©
كاش آسمان حرف كویر را می فهمید و اشك خود را نثار گونه های خشك كویر می كرد.
كاش دلها آنقدر خالص بودند كه دعا ها قبل پائین آمدن دستها مستجاب می شدند.
كاش مهتاب با كوچه های تاریك شب آشنا تر بود.
كاش بهار آنقدر مهربان بود كه باغ را به دست خزان نمی سپرد.
كاش در قاموس غصه ها ، شكوه لبخند در معنی داغ اشك گم نمی شد.
كاش مرگ معنای عاطفه را می فهمید
كاش كاش كاش

نوشته شده در شنبه 22 مرداد 1384 و ساعت 11:08 ق.ظ توسط : نازنین
ویرایش شده در - و ساعت -
© چرا ....
چرا ؟؟؟؟؟
چرا وقتی می خوای بری تو رویا چشماتو می بندی
وقتی گریه می کنی
وقتی فکر می کنی
وقتی چیزی را تصور می کنی
وقنی احساس آرامش می کنی
وقتی نفس عمیق می کشی
وقتی گلی را می بینی
وقتی عشقو باور می کنی
وقتی می خوای کسی را ببوسی
وقتی می خوای.......
میدونی چرا ؟؟؟؟؟
برای این که قشنگ ترین چیز های دنیا قابل دیدن نیستند
نوشته شده در شنبه 22 مرداد 1384 و ساعت 06:08 ق.ظ توسط : نازنین
ویرایش شده در - و ساعت -
© ای کاش ........
كاش خدا را می شد دید كاش بی خدا نبودیم كاش بی خدا نمی شدیم كاش از خدایمان دور نبودیم كاش دور نمی شدیم كاش خدا در این نزدیكی بود كاش پریانش دوستمان داشتند كاش جایمان در كنار پریانش بود كاش خدا را برای پرستش قبول داشتیم نه برای ارضا شدنمان كاش همه می توانستن با خدای خویش سخن بگویند كاش خدا را می فهمیدند كاش با تلقین خدا را قبول نداشتند كاش ......... كاش ......... كاش .........
نوشته شده در سه شنبه 11 مرداد 1384 و ساعت 03:08 ق.ظ توسط : نازنین
ویرایش شده در - و ساعت -
©

می توان همچون عروسک های کوکی بود....
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید!!
نوشته شده در دوشنبه 10 مرداد 1384 و ساعت 05:08 ق.ظ توسط : نازنین
ویرایش شده در - و ساعت -
© در راه رسیدن به حقیقت
روزی غرق درفکر ،ناگهان خود را در دیاری یافتم دور دست و غریب
دیدم کامل مردی در کنار من است
با نگاهی مهربان از من پرسید :
-چرا اینطور گرفته ای؟
گفتم:
-فکرم پریشان است
گفت:
-شاید از دست من کمکی ساخته باشد!
گفتم:
-به دنبال حقیقت میگردم
گفت:
-در خود فرو رو کلیدش را در قلبت میابی
-چگونه؟
-خیالهایت را کنار بگذار
ونیتت راخالص کن
حقیقت در قلبت می تابد
پرسیدم:
-از کجا بدانم حقیقت است که می تابد؟
پاسخ داد:
-در این مرحله اولیا و انبیا را همه بر حق می بینی
تفاوت بین ادیان نمی گذاری یعنی به مرحله خودشناسی گام نهاده ای
-مرحله خودشناسی؟
-در مرحله خودشناسی
می دانی از کجا آمده ای
چــــرا به این دنیا آمده ای
در اینجا چه باید بکــــنی
و بعــــد به کجا می روی
گفتم:
-نمی دانم در اینجا چه باید بکنم؟
گفت:
-به وظایفمان عمل کنیم
به دیگران خیــــر برسانیم
و بکوشیم انسان واقعی باشیم
-انسان واقعی؟
-بله،کسی که به راستی دلسوز،نیک خو و نیک خواه باشد
از شادی دیگران شاد و از غمـــشان غمگین شود
ودر پی یاری به دیگران باشد
-چگونه؟
-با دیگران همیشه همان باش که می خواهی با تو باشند
وهر چه را بر خود نمی پسندی بر دیگران مپسندژ
گفتم:
-گفتنش آسان است
و او ادامه داد:
...اما به کار بستنش دشوار
گفتم:
-نشیب و فرازهای زندگی گاهی عرصه را بر من تنگ می کند و مطمئن نیستم آیا روزی به سعادت واقعی می رسم
گفت:
-در راه حقیقت سعادت واقعی بازگشت به سر منزل ازلی ست
-سر منزل ازلی؟
-بازگشت به همان جایی که از آن آمده ایم اما داناتر و مهربان تر
فکری کردم پرسیدم:
-این همه را از کجا می دانی؟
لبخندی زد و گفت:
-عمرهایی تحقیق و تجربه
-...ممنونم حالم خیلی بهتر شد
اما شاید باز سوالاتی داشته باشم
می شود دوباره شما را دید؟
با لبخندی مهربان دستی به شانه ام گذاشت و گفت:
-هر وقت بخواهی،من همیشه هستم...

نوشته شده در دوشنبه 10 مرداد 1384 و ساعت 05:08 ق.ظ توسط : نازنین
ویرایش شده در - و ساعت -