تبلیغات
دست نوشته های گروه قطبی - کاش
دست نوشته های گروه قطبی


© کاش

سه شنبه 25 مرداد 1384

كاش با من سخن می گفتی تا دیگر با خود سخن نگویم

كاش دوستم داشتی تا با بودنت تنهایی را احساس نمی كردم

كاش مرا می فهمیدی تا مجبور نباشم تمام غصه ها و دردهایم را به تنهایی

 بر دوش خسته ام بنویسم

كاش فرداهای دیگر خبر آمدنت را بر تمامی وجودم بشویند

كاش می شدكه تمام رازهای نهفته در دلم را باز گویم

افسوس كه زبانم از گفتن آن

روی بر می گرداند

كاش می شد كه همه سكوتها در هم می شكست

و هیچ كس در هیچ كجا تنها نمی ماند

كاش همه قرارها بسته می شد و تمام بی قراریها از بین می رفت

 وهیچ حسی برای تنها ماندن نبود

كاش همه عشقها ودوستی ها و محبتها بر عرصه دلها می نشست

كاش در این زمانه غم انسان بازیچه دست دیگران نمی شد و در هم نمی شكست

كاش تمام آدمهای دنیا و عشقها ی لبریز از آنها جز واقعیت چیزه دیگری نبود

كاش اگر به كسی محبتی نثار می كردم آن را درست پاسخ می داد

كاش تمام دروغها از جام پاك عشق دور می گشت

كاش عشق در نقطه ای از دل باقی می ماند كه صداقت در آن ریشه كرده است

كاش لحظه ها برای ما بود و ما برای لحظه ها آهنگ عشق می ساختیم

كاش تمام دوست داشتنها از عشق بود و تمام كتابهای دنیا از دوستی ها می نوشتند

كاش تمام قلمها وقتی به دست گرفته می شدند نام تو را می نوشتند

كاش تو برای من بودی افسوس كه .......

كاش همیشه پاییز بود ومن از صدای خش خش برگها متوجه آمدنت می شدم

كاش همیشه غروب تو را برای من می آورد و با بودن تو به پایان می رسید

كاش رفتن نبود وهمیشه تو می آمدی

كاش می توانستم سر بر شانه های خسته ات بنهم

 و آنقدر گریه كنم كه در آغوشت بمیرم

كاش سرنوشتمان طوری بود كه ما همیشه كنار یكدیگر باشیم

كاش همیشه به یادم بودی و می ماندی

كاش دوری نبود وفاصله ها آنقدر كم بود ،

 ودیگر نیازی به دلتنگ شدن وجود نداشت

كاش بودی وتمامی شعرهایم را به تو تقدیم می كردم

كا ش مانند آب زود گذر نبودی واین گونه از عشقمان نمی گذشتی

كاش لحظه های با تو بودن اینقدر زود نمی گذشت

 و كاش همیشه تكرار آن روزها برایم مجسم می شد

كاش اینگونه در قلبم جای نگرفته بودی كه نتوانم فراموشت كنم

كاش آنقدر مهربان نبودی كه مهرت بر دلم بنشیند

كاش دستهایم تو را نمی خواند و اشكهایم برایت نمی ریخت

كاش پاییز و برگهای رنگارنگش كه بوی تو را برایم می دهد رفتنی نبود

كاش صدایم از اوج سكوت دل تو عشق را طلب نمی كرد

كاش هر از گاهی می آمدی و من به شوق دیدنت پنجره را باز می گذاشتیم

كاش همیشه شب بود و تاریكی همه جا را می گرفت

و من در اتاقم تنها بودم واشك می ریختم تنها برای تو

كاش هیچ گاه ما بار سفر را برای رفتن نمی بستیم

كاش نبودنت ورفتنت اینگونه مرا آزار نمی داد

كاش پنجره ای وجود داشت كه از آن به خوشبختی بنگریم

كاش برای همیشه یاد نگاهم در خاطرت سپرده می شد

كاش بی وفایی نبود و وفا اولین چیزی بود كه انسان

 در ذهن و خاطر خود پرورش می داد

كاش جدایی نبود و فاصله های وابسته به آن وجود نداشت

كاش مادرها ماندنی بودند وهیچ وقت نمی رفتند

كاش چیزی به اسم غم را یاد نمی گرفتیم

كاش باران همیشه بود و می بارید تا بوی تو را احساس كنم

كاش هیچ چیزی پایان نمی یافت پایان برایم بسیار غم انگیز بود

كاش شمع نمی سوخت وپروانه ها تنها نمی ماند

كاش تمام آرزوها دست یافتنی بودند

و در آخر كاش تمام كاشهایم برا آورده می شد

نوشته شده در سه شنبه 25 مرداد 1384 و ساعت 08:08 ق.ظ توسط : احسان
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()