تبلیغات 
... وضعیت یاهو
... بایگانی
... لینكستان
... لینكدونی
هزاره ی سوم (-)
آتش عشق (-)
گل یاس (-)
گل و گلدون (-)
تک دختر (-)
رومینا (-)
آسمونی (-)
ستاره ی شرقی (-)
تایماز (-)
از غم نامردمی ها بغض ها در سینه دارم (-)
اشک خدا (-)
هم نشین (-)
حرف دل (-)
بیا تا برایت بگویم (-)
آرشیو لینكدونی
... آمار وبلاگ
امروز : جمعه 20 دی 1387
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :
©

می توان همچون عروسک های کوکی بود....
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید!!
نوشته شده در دوشنبه 10 مرداد 1384 و ساعت 05:08 ق.ظ توسط : نازنین
ویرایش شده در - و ساعت -
© در راه رسیدن به حقیقت
روزی غرق درفکر ،ناگهان خود را در دیاری یافتم دور دست و غریب
دیدم کامل مردی در کنار من است
با نگاهی مهربان از من پرسید :
-چرا اینطور گرفته ای؟
گفتم:
-فکرم پریشان است
گفت:
-شاید از دست من کمکی ساخته باشد!
گفتم:
-به دنبال حقیقت میگردم
گفت:
-در خود فرو رو کلیدش را در قلبت میابی
-چگونه؟
-خیالهایت را کنار بگذار
ونیتت راخالص کن
حقیقت در قلبت می تابد
پرسیدم:
-از کجا بدانم حقیقت است که می تابد؟
پاسخ داد:
-در این مرحله اولیا و انبیا را همه بر حق می بینی
تفاوت بین ادیان نمی گذاری یعنی به مرحله خودشناسی گام نهاده ای
-مرحله خودشناسی؟
-در مرحله خودشناسی
می دانی از کجا آمده ای
چــــرا به این دنیا آمده ای
در اینجا چه باید بکــــنی
و بعــــد به کجا می روی
گفتم:
-نمی دانم در اینجا چه باید بکنم؟
گفت:
-به وظایفمان عمل کنیم
به دیگران خیــــر برسانیم
و بکوشیم انسان واقعی باشیم
-انسان واقعی؟
-بله،کسی که به راستی دلسوز،نیک خو و نیک خواه باشد
از شادی دیگران شاد و از غمـــشان غمگین شود
ودر پی یاری به دیگران باشد
-چگونه؟
-با دیگران همیشه همان باش که می خواهی با تو باشند
وهر چه را بر خود نمی پسندی بر دیگران مپسندژ
گفتم:
-گفتنش آسان است
و او ادامه داد:
...اما به کار بستنش دشوار
گفتم:
-نشیب و فرازهای زندگی گاهی عرصه را بر من تنگ می کند و مطمئن نیستم آیا روزی به سعادت واقعی می رسم
گفت:
-در راه حقیقت سعادت واقعی بازگشت به سر منزل ازلی ست
-سر منزل ازلی؟
-بازگشت به همان جایی که از آن آمده ایم اما داناتر و مهربان تر
فکری کردم پرسیدم:
-این همه را از کجا می دانی؟
لبخندی زد و گفت:
-عمرهایی تحقیق و تجربه
-...ممنونم حالم خیلی بهتر شد
اما شاید باز سوالاتی داشته باشم
می شود دوباره شما را دید؟
با لبخندی مهربان دستی به شانه ام گذاشت و گفت:
-هر وقت بخواهی،من همیشه هستم...

نوشته شده در دوشنبه 10 مرداد 1384 و ساعت 05:08 ق.ظ توسط : نازنین
ویرایش شده در - و ساعت -
© دعوت نامه ی پرشین گیگ
ما هم پس از چند روزی زدیم تو خط کامپیوتر
دعوت نامه ی پرشین گیگ تا ۵ نفر اولویت با کسانی است که اول باشند ۵ ساعت بعد از نوشتن نظر و ایمیل

نوشته شده در دوشنبه 10 مرداد 1384 و ساعت 01:08 ق.ظ توسط : پسر قطبی
ویرایش شده در سه شنبه 25 مرداد 1384 و ساعت 05:08 ق.ظ
© اعلامیه
این وبلاگ به دو یا سه نویسنده ی فعال یا نیمه فعال نیاز دارد اگر تمایل داشتید ایمیل خود را در قسمت نظرات بنویسید تا پسورد و آیدی شما برایتان فرستاده شود .
مطلب امروز:
من اناری را، میكنم دانه،
به دل میگویم:
خوب بود این مردم
دانههای دلشان پیدا بود.
میپرد در چشمم آب انار: اشك میریزم
نوشته شده در شنبه 8 مرداد 1384 و ساعت 06:07 ق.ظ توسط : پسر قطبی
ویرایش شده در - و ساعت -
© مادر
کودکی آماده تولد بود قبل از تولد پیش خدا رفت و گفت : ای خدای مهربان!
می گویند، فردا شما من را به زمین می فرستید، اما من خیلی کوچکم. بدون
کمک چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟ خداوند به او پاسخ داد:
از میان این همه فرشته، یکی را برای تو گذاشته ام تا از تو نگهداری کند.
کودک که کمی ناراحت بود، گفت : اینجا من هیچ کاری جز خندیدن و
آوازخواندن ندارم، اینها برای من کافی است.
خداوند لبخندی زد وگفت: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روزبه
تو لبخند خواهد زد، تو عشق را احساس خواهی کردو شاد خواهی بود.
کودک ادامه داد: من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند، وقتی که
زبان انها را نمیدانم؟
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیباترین و شیرین ترین کلمه
ها را در گوش توزمزمه خواهد کرد وبا دقت و صبوری به تو خواهد آموخت
که چگونه صحبت کنی.
کودک با ناراحتی گفت: من میخواهم از آنجا با تو صحبت کنم، چه کنم؟
خداوند گفت: فرشته ات دستهایت کنارهم قرار خواهد داد و به تو یاد خواهد
داد که چگونه دعا کنی. کودک گفت: خدایا! اگر من باید همین حالا بروم،
پس لطفا نام فرشته ام را به من بگو. خداوند شانه او را نوازش کرد و
پاسخ داد:
نام فرشته ات مهم نیست، اما تو می توانی اورا مادر صدا کنی .

نوشته شده در سه شنبه 4 مرداد 1384 و ساعت 12:07 ق.ظ توسط : پسر قطبی
ویرایش شده در سه شنبه 25 مرداد 1384 و ساعت 05:08 ق.ظ
© نبری گمان ...
نبری گمان که یعنی به خدا رسیده باشی
تو زخود نرفته بیرون به کجا رسیده باشی
سرت ار به چرخ ساید نخوری فریب عزت
که همان کف غباری به هوا رسیده باشی
نه ترنمی نه شوری نه تپیدنی نه وجدی
به خم سپهر تا کی می نارسیده باشی
نگه جهان نوردی قدمی ز خود برون آ
که ز "خود" اگر گذشتی همه جا رسیده باشی
![]()
نوشته شده در یکشنبه 26 تیر 1384 و ساعت 10:07 ق.ظ توسط : پسر قطبی
ویرایش شده در - و ساعت -
© پروردگارا :
پروردگارا :
آرامشی عطا فرما
تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم
و شهامتی که تغییر دهم آنچه را که می توانم
و دانشی که تفاوت آن دو را بدانم.
نوشته شده در دوشنبه 20 تیر 1384 و ساعت 09:07 ق.ظ توسط : پسر قطبی
ویرایش شده در دوشنبه 20 تیر 1384 و ساعت 09:07 ق.ظ
© بی معرفتی انسان
چه قدر این انسان بی معرفته خدا به خاطر انسان شیطان را راند ولی دوباره انسان به سوی شیطان میرود از او پیروی می کنه ولی تو میدونی که شیطان گناه تو رو به گردن نمی گیره پس از همین الان به مبارزه برخیز
نوشته شده در چهارشنبه 15 تیر 1384 و ساعت 02:07 ق.ظ توسط : پسر قطبی
ویرایش شده در - و ساعت -
© کمی دیر برای مطلبی در مورد پاییز
این هم یک مینی متن که نمیدونم کجا خوندمشون ولی مطمئن هستم که آن را در یک وبلاگ ژ خوانده ام :
پاییز بهانه است
شاید برگها از درخت خسته می شوند .

نوشته شده در شنبه 4 تیر 1384 و ساعت 06:06 ق.ظ توسط : پسر قطبی
ویرایش شده در - و ساعت -
© عقاب
دلم میخواد مثل عقاب بودم تا می رفتم اون بالا بالاها برای خودم یک خونه می ساختم دیگه کمتر تو شهر و پهلوی آدمها بودم نه دروغی نه ریایی نه چشم و همچشمی چرا شهر این طوری شده چرا مردم دیگه کمتر از مشکلات هم با خبرم خدا رو چی دیدی شاید هم یک روز چند تا وسیله برداشتم و رفتم پیش یک عقاب تا با هم زندگی کنیم به درد و دلهاش گوش بدم چرا اومده این بالا بالاها شاید اون هم دلیلی داره ................

نوشته شده در جمعه 3 تیر 1384 و ساعت 01:06 ق.ظ توسط : پسر قطبی
ویرایش شده در - و ساعت -