تبلیغات
دست نوشته های گروه قطبی
دست نوشته های گروه قطبی


© وقتی کوچولو بودیم

یکشنبه 23 مرداد 1384

یادمه کوچولوتر از حالا که بودیم؛ وقتی دفتر می‌خریدیم اول یه خط کش و مداد قرمز برمی‌داشتیم و تا ته دفتر رو خط کشی می‌کردیم. کلاس سوم به بعد تنها فرقی که کرد این بود که به جای مداد از خودکار قرمز استفاده کردیم.

یادمه خیلی انرژی صرف می‌کردیم برای اینکه وقتی با خودکار می‌نویسیم غلط نداشته باشه و مجبور نشیم خط بزنیم. البته اون موقع‌ها هم لاک غلط گیر بود؛ اما تو این خط‌ها نبودیم. معلم‌ها هم نمی‌گذاشتن از لاک استفاده کنیم. خدا خیرشون بده. کاش الان هم همینطور بود. چرا؟ خب گوش کن تا بگم.

این روزا بچه‌ها همیشه کنار خودکار یه لاک هم دارن. تا غلط می‌نویسن سریع ماست‌مالی می‌کنن (منظور همون لاک گرفتنه!) هیچ هم الزامی ندارن که به نوشته هاشون دقت کنن که بی‌غلط باشه.

حالا خودت قضاوت کن. نوشته‌های کسی که حواسش هست چی می‌نویسه با نوشته‌های کسی که همیشه غلط‌هاش رو ماست‌مالی می‌کنه یه جوره؟ فرق نداره؟

حالا تصور کن این دو جور روحیه در مقابل مسائل و مشکلات زندگی چه عکس‌العمل هایی نشون می‌دن؟

دیگه ریز نشیم. فقط یه کم به کارهای کوچیک و کم اهمیتی که انجام میدیم دقت کنیم بد نیست. اصولا درسته که تکنولوژی خیلی « های » شده. اما مگه کسی مجبورمون کرده حتما از تکنولوژی استفاده کنیم ؟

نوشته شده در یکشنبه 23 مرداد 1384 و ساعت 10:08 ق.ظ توسط : مریم
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


© کاش .........

شنبه 22 مرداد 1384

كاش با من سخن می گفتی تا دیگر با خود سخن نگویم

كاش دوستم داشتی تا با بودنت تنهایی را احساس نمی كردم

كاش مرا می فهمیدی تا مجبور نباشم تمام غصه ها و دردهایم را به تنهایی

 بر دوش خسته ام بنویسم

كاش فرداهای دیگر خبر آمدنت را بر تمامی وجودم بشویند

كاش می شدكه تمام رازهای نهفته در دلم را باز گویم

افسوس كه زبانم از گفتن آن

روی بر می گرداند

كاش می شد كه همه سكوتها در هم می شكست

و هیچ كس در هیچ كجا تنها نمی ماند

كاش همه قرارها بسته می شد و تمام بی قراریها از بین می رفت

 وهیچ حسی برای تنها ماندن نبود

كاش همه عشقها ودوستی ها و محبتها بر عرصه دلها می نشست

كاش در این زمانه غم انسان بازیچه دست دیگران نمی شد و در هم نمی شكست

كاش تمام آدمهای دنیا و عشقها ی لبریز از آنها جز واقعیت چیزه دیگری نبود

كاش اگر به كسی محبتی نثار می كردم آن را درست پاسخ می داد

كاش تمام دروغها از جام پاك عشق دور می گشت

كاش عشق در نقطه ای از دل باقی می ماند كه صداقت در آن ریشه كرده است

كاش لحظه ها برای ما بود و ما برای لحظه ها آهنگ عشق می ساختیم

كاش تمام دوست داشتنها از عشق بود و تمام كتابهای دنیا از دوستی ها می نوشتند

كاش تمام قلمها وقتی به دست گرفته می شدند نام تو را می نوشتند

كاش تو برای من بودی افسوس كه .......

كاش همیشه پاییز بود ومن از صدای خش خش برگها متوجه آمدنت می شدم

كاش همیشه غروب تو را برای من می آورد و با بودن تو به پایان می رسید

كاش رفتن نبود وهمیشه تو می آمدی

كاش می توانستم سر بر شانه های خسته ات بنهم

 و آنقدر گریه كنم كه در آغوشت بمیرم

كاش سرنوشتمان طوری بود كه ما همیشه كنار یكدیگر باشیم

كاش همیشه به یادم بودی و می ماندی

كاش دوری نبود وفاصله ها آنقدر كم بود ،

 ودیگر نیازی به دلتنگ شدن وجود نداشت

كاش بودی وتمامی شعرهایم را به تو تقدیم می كردم

كا ش مانند آب زود گذر نبودی واین گونه از عشقمان نمی گذشتی

كاش لحظه های با تو بودن اینقدر زود نمی گذشت

 و كاش همیشه تكرار آن روزها برایم مجسم می شد

كاش اینگونه در قلبم جای نگرفته بودی كه نتوانم فراموشت كنم

كاش آنقدر مهربان نبودی كه مهرت بر دلم بنشیند

كاش دستهایم تو را نمی خواند و اشكهایم برایت نمی ریخت

كاش پاییز و برگهای رنگارنگش كه بوی تو را برایم می دهد رفتنی نبود

كاش صدایم از اوج سكوت دل تو عشق را طلب نمی كرد

كاش هر از گاهی می آمدی و من به شوق دیدنت پنجره را باز می گذاشتیم

كاش همیشه شب بود و تاریكی همه جا را می گرفت

و من در اتاقم تنها بودم واشك می ریختم تنها برای تو

كاش هیچ گاه ما بار سفر را برای رفتن نمی بستیم

كاش نبودنت ورفتنت اینگونه مرا آزار نمی داد

كاش پنجره ای وجود داشت كه از آن به خوشبختی بنگریم

كاش برای همیشه یاد نگاهم در خاطرت سپرده می شد

كاش بی وفایی نبود و وفا اولین چیزی بود كه انسان

 در ذهن و خاطر خود پرورش می داد

كاش جدایی نبود و فاصله های وابسته به آن وجود نداشت

كاش مادرها ماندنی بودند وهیچ وقت نمی رفتند

كاش چیزی به اسم غم را یاد نمی گرفتیم

كاش باران همیشه بود و می بارید تا بوی تو را احساس كنم

كاش هیچ چیزی پایان نمی یافت پایان برایم بسیار غم انگیز بود

كاش شمع نمی سوخت وپروانه ها تنها نمی ماند

كاش تمام آرزوها دست یافتنی بودند

و در آخر كاش تمام كاشهایم برا آورده می شد

نوشته شده در شنبه 22 مرداد 1384 و ساعت 11:08 ق.ظ توسط : پسر قطبی
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


© باز هم از دکتر

شنبه 22 مرداد 1384

اگر تنها ترین شوم‌  باز خدا هست  او جانشین همه نداشتن هاست.

نفرین و آفرین ها بی ثمر است.

گر تمامی گرگها هار شوند و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی.

ای پناه ابدی! تو میدانی جانشین همه بی پناهی شوی.

نوشته شده در شنبه 22 مرداد 1384 و ساعت 11:08 ق.ظ توسط : احسان
ویرایش شده در سه شنبه 25 مرداد 1384 و ساعت 05:08 ق.ظ

|+| نظر ها ()


©

شنبه 22 مرداد 1384

كاش آسمان حرف كویر را می فهمید و اشك خود را نثار گونه های خشك كویر می كرد.

كاش دلها آنقدر خالص بودند كه دعا ها قبل پائین آمدن دستها مستجاب می شدند.

كاش مهتاب با كوچه های تاریك شب آشنا تر بود.

كاش بهار آنقدر مهربان بود كه باغ را به دست خزان نمی سپرد.

كاش در قاموس غصه ها ، شكوه لبخند در معنی داغ اشك گم نمی شد.

كاش مرگ معنای عاطفه را می فهمید

كاش كاش كاش

نوشته شده در شنبه 22 مرداد 1384 و ساعت 11:08 ق.ظ توسط : نازنین
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


© عشق یا نفرت

شنبه 22 مرداد 1384

در جایی كه امكان نفرت وجود دارد امكان عشق ورزیدن نیز وجود دارد .

فقط كافی است از میان این دو یكی را انتخاب كنیم .

من عشق را ترجیح می دم!شما؟؟

نوشته شده در شنبه 22 مرداد 1384 و ساعت 11:08 ق.ظ توسط : مریم
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


© کمی از خودم به بهانه ی شروع ۱۷ سالگی

شنبه 22 مرداد 1384

یک روزی از روزهای مرداد در یکی از شهر های این دنیای گیتی اومدم روی زمین در جمع رنگارنگ بقیه ی مردم نمی دونم چرا خدا منو انتخاب کرد خلاصه قدر خودم را خیلی میدونم چون خدا به من فرصت داده بعدش هم نه ماه تو صف طولانی برای اومدن به دنیا بودم تازه خدا به من یک مامان و بابای خوب داده که خیلی دوسشون دارم از خدا می خوام باز هم به من عمر بده تا بتونم از آزمایشی که برام تعیین کرده سر بلند بیرون بیام خلاصه الان هم که تو قطبم و هنوز آینده ام معلوم نیست .

پس تولدم مبارک .....

نوشته شده در شنبه 22 مرداد 1384 و ساعت 09:08 ق.ظ توسط : پسر قطبی
ویرایش شده در سه شنبه 25 مرداد 1384 و ساعت 05:08 ق.ظ

|+| نظر ها ()


© چرا ....

شنبه 22 مرداد 1384

 

چرا ؟؟؟؟؟     

چرا وقتی می خوای بری تو رویا چشماتو می بندی

وقتی گریه می کنی

وقتی فکر می کنی

وقتی چیزی را تصور می کنی

وقنی احساس آرامش می کنی

وقتی نفس عمیق می کشی

وقتی گلی را می بینی

وقتی عشقو باور می کنی

وقتی می خوای کسی را ببوسی

وقتی می خوای.......

میدونی چرا ؟؟؟؟؟

برای این که قشنگ ترین چیز های دنیا قابل دیدن نیستند

نوشته شده در شنبه 22 مرداد 1384 و ساعت 06:08 ق.ظ توسط : نازنین
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


© سخنی هم از دکتر

پنجشنبه 20 مرداد 1384

برای او كه نبودنش برایم محال بود

وقتی كه دیگر نبود ، من به بودنش نیاز مند شدم

وقتی كه دیگر رفت ، من به انتظار آمدنش نشستم

وقتی كه دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ،

من او را دوست داشتم

وقتی كه او تمام كرد ، من شروع كردم

وقتی او تمام شد ، من آغاز شدم

و چه سخت است تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی كردن

                           مثل تنها مردن                                                           

              « دكتر علی شریعتی »

نوشته شده در پنجشنبه 20 مرداد 1384 و ساعت 10:08 ق.ظ توسط : احسان
ویرایش شده در سه شنبه 25 مرداد 1384 و ساعت 05:08 ق.ظ

|+| نظر ها ()


© درهای شادی

پنجشنبه 20 مرداد 1384

هنگامی كه یكی از درهای شادی بسته می شود،

در دیگری باز میگردد ولی ما معمولا آنقدر به آن در بسته شده

توجه می كنیم كه در باز شده جدید را نمی بینیم .

            

نوشته شده در پنجشنبه 20 مرداد 1384 و ساعت 10:08 ق.ظ توسط : احسان
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


© ای کاش ........

سه شنبه 11 مرداد 1384

                 كاش خدا را می شد دید                

 كاش بی خدا نبودیم

كاش بی خدا نمی شدیم

كاش از خدایمان دور نبودیم

كاش دور نمی شدیم

كاش خدا در این نزدیكی بود

كاش پریانش دوستمان داشتند

كاش جایمان در كنار پریانش بود

كاش خدا را برای پرستش قبول داشتیم

نه برای ارضا شدنمان

كاش همه می توانستن با خدای خویش سخن بگویند

كاش خدا را می فهمیدند

كاش با تلقین خدا را قبول نداشتند

كاش    .........   كاش    .........    كاش  .........

نوشته شده در سه شنبه 11 مرداد 1384 و ساعت 03:08 ق.ظ توسط : نازنین
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()