تبلیغات 
... وضعیت یاهو
... بایگانی
... لینكستان
... لینكدونی
هزاره ی سوم (-)
آتش عشق (-)
گل یاس (-)
گل و گلدون (-)
تک دختر (-)
رومینا (-)
آسمونی (-)
ستاره ی شرقی (-)
تایماز (-)
از غم نامردمی ها بغض ها در سینه دارم (-)
اشک خدا (-)
هم نشین (-)
حرف دل (-)
بیا تا برایت بگویم (-)
آرشیو لینكدونی
... آمار وبلاگ
امروز : جمعه 20 دی 1387
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :
© وقتی کوچولو بودیم
یادمه کوچولوتر از حالا که بودیم؛ وقتی دفتر میخریدیم اول یه خط کش و مداد قرمز برمیداشتیم و تا ته دفتر رو خط کشی میکردیم. کلاس سوم به بعد تنها فرقی که کرد این بود که به جای مداد از خودکار قرمز استفاده کردیم. یادمه خیلی انرژی صرف میکردیم برای اینکه وقتی با خودکار مینویسیم غلط نداشته باشه و مجبور نشیم خط بزنیم. البته اون موقعها هم لاک غلط گیر بود؛ اما تو این خطها نبودیم. معلمها هم نمیگذاشتن از لاک استفاده کنیم. خدا خیرشون بده. کاش الان هم همینطور بود. چرا؟ خب گوش کن تا بگم. این روزا بچهها همیشه کنار خودکار یه لاک هم دارن. تا غلط مینویسن سریع ماستمالی میکنن (منظور همون لاک گرفتنه!) هیچ هم الزامی ندارن که به نوشته هاشون دقت کنن که بیغلط باشه. حالا خودت قضاوت کن. نوشتههای کسی که حواسش هست چی مینویسه با نوشتههای کسی که همیشه غلطهاش رو ماستمالی میکنه یه جوره؟ فرق نداره؟ حالا تصور کن این دو جور روحیه در مقابل مسائل و مشکلات زندگی چه عکسالعمل هایی نشون میدن؟ دیگه ریز نشیم. فقط یه کم به کارهای کوچیک و کم اهمیتی که انجام میدیم دقت کنیم بد نیست. اصولا درسته که تکنولوژی خیلی « های » شده. اما مگه کسی مجبورمون کرده حتما از تکنولوژی استفاده کنیم ؟
نوشته شده در یکشنبه 23 مرداد 1384 و ساعت 10:08 ق.ظ توسط : مریم
ویرایش شده در - و ساعت -
© کاش .........
كاش با من سخن می گفتی تا دیگر با خود سخن نگویم
كاش دوستم داشتی تا با بودنت تنهایی را احساس نمی كردم
كاش مرا می فهمیدی تا مجبور نباشم تمام غصه ها و دردهایم را به تنهایی
بر دوش خسته ام بنویسم
كاش فرداهای دیگر خبر آمدنت را بر تمامی وجودم بشویند
كاش می شدكه تمام رازهای نهفته در دلم را باز گویم
افسوس كه زبانم از گفتن آن
روی بر می گرداند
كاش می شد كه همه سكوتها در هم می شكست
و هیچ كس در هیچ كجا تنها نمی ماند
كاش همه قرارها بسته می شد و تمام بی قراریها از بین می رفت
وهیچ حسی برای تنها ماندن نبود
كاش همه عشقها ودوستی ها و محبتها بر عرصه دلها می نشست
كاش در این زمانه غم انسان بازیچه دست دیگران نمی شد و در هم نمی شكست
كاش تمام آدمهای دنیا و عشقها ی لبریز از آنها جز واقعیت چیزه دیگری نبود
كاش اگر به كسی محبتی نثار می كردم آن را درست پاسخ می داد
كاش تمام دروغها از جام پاك عشق دور می گشت
كاش عشق در نقطه ای از دل باقی می ماند كه صداقت در آن ریشه كرده است
كاش لحظه ها برای ما بود و ما برای لحظه ها آهنگ عشق می ساختیم
كاش تمام دوست داشتنها از عشق بود و تمام كتابهای دنیا از دوستی ها می نوشتند
كاش تمام قلمها وقتی به دست گرفته می شدند نام تو را می نوشتند
كاش تو برای من بودی افسوس كه .......
كاش همیشه پاییز بود ومن از صدای خش خش برگها متوجه آمدنت می شدم
كاش همیشه غروب تو را برای من می آورد و با بودن تو به پایان می رسید
كاش رفتن نبود وهمیشه تو می آمدی
كاش می توانستم سر بر شانه های خسته ات بنهم
و آنقدر گریه كنم كه در آغوشت بمیرم
كاش سرنوشتمان طوری بود كه ما همیشه كنار یكدیگر باشیم
كاش همیشه به یادم بودی و می ماندی
كاش دوری نبود وفاصله ها آنقدر كم بود ،
ودیگر نیازی به دلتنگ شدن وجود نداشت
كاش بودی وتمامی شعرهایم را به تو تقدیم می كردم
كا ش مانند آب زود گذر نبودی واین گونه از عشقمان نمی گذشتی
كاش لحظه های با تو بودن اینقدر زود نمی گذشت
و كاش همیشه تكرار آن روزها برایم مجسم می شد
كاش اینگونه در قلبم جای نگرفته بودی كه نتوانم فراموشت كنم
كاش آنقدر مهربان نبودی كه مهرت بر دلم بنشیند
كاش دستهایم تو را نمی خواند و اشكهایم برایت نمی ریخت
كاش پاییز و برگهای رنگارنگش كه بوی تو را برایم می دهد رفتنی نبود
كاش صدایم از اوج سكوت دل تو عشق را طلب نمی كرد
كاش هر از گاهی می آمدی و من به شوق دیدنت پنجره را باز می گذاشتیم
كاش همیشه شب بود و تاریكی همه جا را می گرفت
و من در اتاقم تنها بودم واشك می ریختم تنها برای تو
كاش هیچ گاه ما بار سفر را برای رفتن نمی بستیم
كاش نبودنت ورفتنت اینگونه مرا آزار نمی داد
كاش پنجره ای وجود داشت كه از آن به خوشبختی بنگریم
كاش برای همیشه یاد نگاهم در خاطرت سپرده می شد
كاش بی وفایی نبود و وفا اولین چیزی بود كه انسان
در ذهن و خاطر خود پرورش می داد
كاش جدایی نبود و فاصله های وابسته به آن وجود نداشت
كاش مادرها ماندنی بودند وهیچ وقت نمی رفتند
كاش چیزی به اسم غم را یاد نمی گرفتیم
كاش باران همیشه بود و می بارید تا بوی تو را احساس كنم
كاش هیچ چیزی پایان نمی یافت پایان برایم بسیار غم انگیز بود
كاش شمع نمی سوخت وپروانه ها تنها نمی ماند
كاش تمام آرزوها دست یافتنی بودند
و در آخر كاش تمام كاشهایم برا آورده می شد
نوشته شده در شنبه 22 مرداد 1384 و ساعت 11:08 ق.ظ توسط : پسر قطبی
ویرایش شده در - و ساعت -
© باز هم از دکتر
اگر تنها ترین شوم باز خدا هست او جانشین همه نداشتن هاست.
نفرین و آفرین ها بی ثمر است.
گر تمامی گرگها هار شوند و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی.
ای پناه ابدی! تو میدانی جانشین همه بی پناهی شوی.
نوشته شده در شنبه 22 مرداد 1384 و ساعت 11:08 ق.ظ توسط : احسان
ویرایش شده در سه شنبه 25 مرداد 1384 و ساعت 05:08 ق.ظ
©
كاش آسمان حرف كویر را می فهمید و اشك خود را نثار گونه های خشك كویر می كرد.
كاش دلها آنقدر خالص بودند كه دعا ها قبل پائین آمدن دستها مستجاب می شدند.
كاش مهتاب با كوچه های تاریك شب آشنا تر بود.
كاش بهار آنقدر مهربان بود كه باغ را به دست خزان نمی سپرد.
كاش در قاموس غصه ها ، شكوه لبخند در معنی داغ اشك گم نمی شد.
كاش مرگ معنای عاطفه را می فهمید
كاش كاش كاش

نوشته شده در شنبه 22 مرداد 1384 و ساعت 11:08 ق.ظ توسط : نازنین
ویرایش شده در - و ساعت -
© عشق یا نفرت
در جایی كه امكان نفرت وجود دارد امكان عشق ورزیدن نیز وجود دارد .
فقط كافی است از میان این دو یكی را انتخاب كنیم .
من عشق را ترجیح می دم!شما؟؟

نوشته شده در شنبه 22 مرداد 1384 و ساعت 11:08 ق.ظ توسط : مریم
ویرایش شده در - و ساعت -
© کمی از خودم به بهانه ی شروع ۱۷ سالگی
یک روزی از روزهای مرداد در یکی از شهر های این دنیای گیتی اومدم روی زمین در جمع رنگارنگ بقیه ی مردم نمی دونم چرا خدا منو انتخاب کرد خلاصه قدر خودم را خیلی میدونم چون خدا به من فرصت داده بعدش هم نه ماه تو صف طولانی برای اومدن به دنیا بودم تازه خدا به من یک مامان و بابای خوب داده که خیلی دوسشون دارم از خدا می خوام باز هم به من عمر بده تا بتونم از آزمایشی که برام تعیین کرده سر بلند بیرون بیام خلاصه الان هم که تو قطبم و هنوز آینده ام معلوم نیست .
پس تولدم مبارک .....

نوشته شده در شنبه 22 مرداد 1384 و ساعت 09:08 ق.ظ توسط : پسر قطبی
ویرایش شده در سه شنبه 25 مرداد 1384 و ساعت 05:08 ق.ظ
© چرا ....
چرا ؟؟؟؟؟
چرا وقتی می خوای بری تو رویا چشماتو می بندی
وقتی گریه می کنی
وقتی فکر می کنی
وقتی چیزی را تصور می کنی
وقنی احساس آرامش می کنی
وقتی نفس عمیق می کشی
وقتی گلی را می بینی
وقتی عشقو باور می کنی
وقتی می خوای کسی را ببوسی
وقتی می خوای.......
میدونی چرا ؟؟؟؟؟
برای این که قشنگ ترین چیز های دنیا قابل دیدن نیستند
نوشته شده در شنبه 22 مرداد 1384 و ساعت 06:08 ق.ظ توسط : نازنین
ویرایش شده در - و ساعت -
© سخنی هم از دکتر
برای او كه نبودنش برایم محال بود
وقتی كه دیگر نبود ، من به بودنش نیاز مند شدم
وقتی كه دیگر رفت ، من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی كه دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ،
من او را دوست داشتم
وقتی كه او تمام كرد ، من شروع كردم
وقتی او تمام شد ، من آغاز شدم
و چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی كردن
مثل تنها مردن
« دكتر علی شریعتی »
نوشته شده در پنجشنبه 20 مرداد 1384 و ساعت 10:08 ق.ظ توسط : احسان
ویرایش شده در سه شنبه 25 مرداد 1384 و ساعت 05:08 ق.ظ
© درهای شادی
هنگامی كه یكی از درهای شادی بسته می شود،
در دیگری باز میگردد ولی ما معمولا آنقدر به آن در بسته شده
توجه می كنیم كه در باز شده جدید را نمی بینیم .

نوشته شده در پنجشنبه 20 مرداد 1384 و ساعت 10:08 ق.ظ توسط : احسان
ویرایش شده در - و ساعت -
© ای کاش ........
كاش خدا را می شد دید كاش بی خدا نبودیم كاش بی خدا نمی شدیم كاش از خدایمان دور نبودیم كاش دور نمی شدیم كاش خدا در این نزدیكی بود كاش پریانش دوستمان داشتند كاش جایمان در كنار پریانش بود كاش خدا را برای پرستش قبول داشتیم نه برای ارضا شدنمان كاش همه می توانستن با خدای خویش سخن بگویند كاش خدا را می فهمیدند كاش با تلقین خدا را قبول نداشتند كاش ......... كاش ......... كاش .........
نوشته شده در سه شنبه 11 مرداد 1384 و ساعت 03:08 ق.ظ توسط : نازنین
ویرایش شده در - و ساعت -